تبليغاتX
تنهايي هاي بي هويت

تنهايي هاي بي هويت

داستان هاي من و زباله هاي مغزم...

یادم میاد بار آخری که برام جک تعریف کردی خیلی بلند خندیدم. اینقدر بلند که فکر کنم گوش خدا کر شد و واسه همینه که یه چند وقتیه دیگه صدامو نمیشنوه. آخه خدا نوکرتم یه پرده پاره شده .این روزا که دیگه بکارت هم دوختنیش قشنگه چرا دست دست میکنی . نگو خرجش زیاده که شاکی میشم .این روزا که کار و کاسبیت ردیفه. سهم اهل بیت رو بذار کنار و بقیشو خرج پرده گوشت کن. حالا این همه صدای زجه و زور و زر زر و ور ور به کنار. آخه باوفا دستم به پاچه هات گیر کرده . کر شدی حس لامسه که دیگه داری ! یا شایدم اینقد پاچه هات تپل شده که دستای منو روشون حس نمی کنی. البت حق هم داری خب ایام سوگواریه و تو هم که با حسین و ابولی ریختی رو هم و آی نذری میزنی ها ! حالا نوش جونت اما یه نظر بین وعده هات اینورم نیگا کنی بد نیست. نمی دونم گیر تو دلم افتاده یا دلم گیر داره یا کسی گرفته دلمو یا دلم گرفته اما هر چی هست خیلی چیزه... ! خلاصه بهت پیشنهاد می کنم اگه پاچه های شلوارت رو دوست داری زودتر یه اقدامی جهت بهبود گوشهات بکن. هیچ قدرتی تا ابد پایدار نیست... باور کن.

.

.

.

راستی میخوام تخم هامو یه مدت اجاره بدم. کسی طالبه؟!

+نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت23:41توسط ملخك | |

تو گفتی پشت سر چیزی نیست اما من میگم هست یه چیزایی هست. چیزایی که شاید پایبندم کردن.. که شایه ها کردن رو برام ممنوع کرده... داغی بدنم و سر شدن سرم...

نه... بلندش نکن حاجی... ما هنوز گیریم...هنوز...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت11:19توسط ملخك | |

اینجا درون من داره یه اتفاقایی میفته اونوقت محسن داره تو گوشم جیغ میزنه که دلش از یه سری تنهایی ها به گا رفته...

.

.

.

اینو دارم خطاب به تو می گم : من نمی خوام دلم از تنهایی هام بچه تولید کنه . می فهمی؟ پس لطفا این رخت خواب رو جمع کن. گفتم که داره یه اتفاقایی میفته...این جا رو میگم. این درون لعنتی رو...

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت12:54توسط ملخك | |

شاید ... شاید سگ صفتانه به کوررنگی دچار شده ام. و رگه های تند پرچمی را که برایم تکان می دادی ندیدم. شاید ندیدم چیزی را که به دندان کشیدی سرخ بود. نفهمیدم لحظه ای را که تو با خش خش خودکار بی جوهرت روی کاغذ های بی رنگ مرا فریب می دادی. ندیدم سیاه مشق عشق می کردی یا خون بر صفحه می چکاندی. ندیدم آبی یا زرد بودن لبخندت را. ندیدم اما... اما تمام طول پیاده رو را برایت دویدم و نفهمیدم چراغ سر چهارراه زرد بود سبز یا قرمز.

هنوز تا ایستگاه آخر راه هست و شاید من باز هم تابلوهای پی در پی توقف ممنوع را نبینم و صدای آژیر آمبولانس ها را نشنوم. اما ایمان دارم که می روم... می روم چرا که هنوز به سبز بودن باغچه حیاطمان شک دارم...

کسی چه میداند...شاید...شاید سگ صفتانه به کوررنگی دچار شده ام...

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت6:17توسط ملخك | |

گاهي اوقات دموكراسي رو با تمام وجودم درك مي كنم . براي مثال وقتي امروز فرمودين : من حق دارم با تو هر شوخي كه دلم خواست بكنم اما تو حق نداري با من شوخي كني ! و البته در جواب خواهش ايشون كه فرمودند لطف بفرماييد ديگه شما هم با بنده شوخي نفرماييد شما نيز فرموديد كه اينش ديگر به خودم مربوط مي شود و البته كه بنده بارها شاهد درفشاني هاي شما در باب دموكراسي بوده ام اندر كف نمايان بودن اعتقاد شما به اين مسئله در قالب رفتارتان به خود پيچيدم و گلاب به رويتان با توجه به هر آنچه حبوبات كه در چند روز اخير جهت آماده سازي و ذخيره مهمات بالا انداخته بوديم پايين آورده و به اين همه تواضع شما افتخار نمودم. داشتم با خودم فكر مي كردم كه حكمت چيست كه انساني چنين وارسته به موسيقي مورد علاقه ديگران بگويد چرت و پرت. غذاي مورد پسند ديگران را آشغال بنامد و ديدگاه آنها را حماقت يا به قول خودماني ها خريت تلقي كند. كه پس از مدتي شخم در زمين ذهنم همه را از فوايد دموكراسي يافتم . و اين حقير تصميم به نشر و پخش پوسترهاي تبليغاتي شما جهت...سالار شدن نموده ام.
راه شما پر رهرو باد !


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت23:49توسط ملخك | |

درست تشخيص ندادم دلم داشت قار و قور مي كرد و به ماه رمضون و گناه نكرده يا همون آش نخورده يا تر و خشك با هم سوزوندن و اين جور چيزا نق مي زد يا داشت خالي مي شد از احساسي كه جهت پر نمودن سوراخهاي زندگي يا شايد رفع سوئ هاضمه يا مرحمي بر درد بي درمان و بي هويت تنهايي به كار ميرود البته پرانتز باز كه توسط آدم يا گاها به اصطلاح انسان هايي كه كماكان روح دارند . خلاصه نفهميدم چطور شد كه من داشتم توي ذهن كثيفم بلا نسبت شما سعي مي كردم با توجه به نبودن امكانات جهت پانسمان و ترميم افكاربه روايت جمع پليدم به شيوه قديم با شاشيدن رو آنها ضدعفوني كنم كه صداي گنگ بحثت اومد كه داشت يه چيزايي راجع به مواد به من مي گفت... سرمو كه از تو كثافات مغزم كشيدم بيرون گلاب به روتون يه مقدار چيز قاطي موهام نمايان شد كه زودي كشيدمش بيرون و زدم به زبون و دهنم داد زد : زرشك... ! ديگه نبينم دم از پرهيزكاري و خلوص نيت بزني كه خونم لخته مي بنده و شما هم از زمره آدم خوبا مياي بيرون و بار كناه يه قتل نه چندان جالب رو دوشت سنگيني ميكنه اون وقته كه ديگه با هزار تا دعاي ندبه مدبه و احيا محيا هم دفتر اعمالت بو ميده ! پس بي خيال سو بذار هيبت اين اشباح تاريك كه دم و دقيقه رژه ميرن جلوي چشم من همچنان برام تكراري باشه...

اي بابا ! شما ديگه چرا ؟ شما كه ميشناسين منو...بابا من قلبم كلي پاكه به قول حسين مثه چشم سگ !

نه؟...

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت1:18توسط ملخك | |

نمياد بابا نمياد مگه زوره؟ فكر كردي همه چي رو ميشه با قرص مسهل بيرون داد؟ مگه زندون چند تا در داره؟ توي سلول كه يه پنجره بيشتر نيست. نزن بابا به خدا من تا حالا آب هويج بستني با طعم انبه و تزيين قارچ كوهي نخوردم . راستي آخرين باري كه منو رسما به توالت عمومي دعوت كردي كه از من درخواست ازدواج كني بابام دم در با چماق ايستاده بود اگه قصدت امر خير نبود صد در صد دخلت اومده بود. ببخشيد يادم رفته بود اصالت خانوادگي و نزاكت رو . آخه هول هولكي اومدم روي جاكفشي جا موند. حالا اين دفعه رو بي خيال آخه فكر كنم يه مدتيه قسمت ادب مغزم دچار يبوست شده . مامانت چطوره؟ هنوز بابت پاپيون لباس زيرش كه رنگ سال بود پز ميده؟ شنيدم تيم زنجير پاره كني منچستر تر نميدونم چي چي ازش دعوت كرده به به مباركا باشه خبر ندادين يه آفتاب پرستي بوقلموني چيزي سر مي بريديم صدقه سريشون . حالا هم ايراد نداره نذر كردم اگه توي اين دوره از مسابقات بدبيني كه قراره توي كوچه علي چپ بركذار شه برنده شي سيب زميني بكارم تو زمين بغل خونمون آخه بابام تصميمش عوض شد يادته كه قرار بود توالت عمومي بسازه وقفش كنه اما ديديم چه كاريه حالا كه مردم همه شاش بند كردن سيب زميني بيشتر كاربرد داره...

.

.

.

آخ...چه قدر هوس آب بازي كردم...شلپ...شلپ

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت2:0توسط ملخك | |

احساس مي كنم يه نفر آدم چاق توي گلوم گير كرده انگار كه سيگار رو با آتيشش كرده باشم تو حلقم

مثه يه صداي مبهم كه گوشاي آدمو دچار گرفتگي مي كنه...اه ! گاهي اوقات چه ساده از خودم بدم مياد وقتي با قبلي مقايسه ميشم. يا وقتي درگير احساسات ميشيم...ااااه ه ه ه ...چه حالت گنگيه اين به اصطلاح گلو گير كردن...اوووه اونم چي ! پيش تو !

.

اما گذشته از همه اين ها نه به عنوان اوني كه آره و اينا...فقط يه دوست ! بهت پيشنهاد مي كنم حواست به لگدپروني هاي اخيرت به سمت بعضي اشخاص عينك به چشم باشه !

. همين

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت3:4توسط ملخك | |

چه آروم بدون اينكه كسي بفهمه بي سر وصدا جهت رو تغيير داد ! ب! انگار دست كم گرفتيش ! 19 ساله كه راننده قطاره...وقتي ريل دوراهي ميشه ...اوووووه استاده كنترل جهته ! و البته گم كردن و دور انداختن پس مونده ها . تو ميري...به جهنم ! يكي ديگه مياد ...! هي ! آره؟ من واقعا؟؟؟؟ اه ! چه گه بازاري شده جديدا . هواي اهواز گرمه ...چي كارش كنم امسال ؟! نه ! اونقدرا هم كه فكر مي كني سخت نيست...فقط كافيه بودنش رو استفراغ كني ! ساده است. درست به سادگس صرف فعلهاي گه عربي...استفرغ...يستفرغ...استفراغ !

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت14:46توسط ملخك | |

شمرده بودي اون روز چند بار خوند...دددرد دد درد ددن .... درن دن درن دن درن دن دن ...24 بار ! خوشي مثل احساس فرو كردن سر توي تشت آب يخ مي مونه ! وقتي يه دفعه نمي دوني بايد چي كار كني...هر هر هي مي خندي ! يه يارو اونور داره واسه خودش مهريه تعيين ميكنه و اين يكي داره س باباش شيره مي ماله ! دقت كردي تا حالا يه وقتايي دلت واسه خودت تنگ ميشه؟
.
.
.
چقد اين آب خنكي رو كه امروز تو دلم ريختم دوست دارم...اي كاش دماي جوش آب 100 درجه نبود...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت23:25توسط ملخك | |